یکی بود یکی نبود...
یکی بود یکی نبود...این شروع قصه های ماست! این داستان زندگی ماست !همیشه همین بوده . در اذهان شرقی مان با هم بودن ، با هم ساختن نمی گنجد. برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد . هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ... یکی بود ، دیگری هم بود. همه با هم بودند ....
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، دیگری را از دارایی، از آبرو، از هستی نیست می کنیم ... انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . انگار که هیچ کس جز ما نمی داند...هیچ کس جز ما نمی فهمد و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .هنر نبودن دیگری...
و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، دیگری را از دارایی، از آبرو، از هستی نیست می کنیم ... انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . انگار که هیچ کس جز ما نمی داند...هیچ کس جز ما نمی فهمد و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .
این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .هنر نبودن دیگری...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:48 توسط داوود
|
سلام به همه ی دوستان